تبليغاتX
آینه ها دچار فراموشی اند

آینه ها دچار فراموشی اند

ترجیح می دهم که خودم باشم و خودم/حتی از انزوای خودم گوشه گیر تر


 

 

 

سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388

آه ! چشمهایش...

 

کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد

جز درک حس زنده بودن

از تو چه می خواهد؟!

فروغ

......

دیروز می خواستم سنگ باشم

می خواستم سنگ باشم برای انتقام آن همه شکستن... از روزگار

روزگاری که به آیینه هایم رحم نکرد.

 امروز سنگ شدم

اما نه سنگی برای انتقام

که سنگی برای گور آرزو هایم.

حالا به همین آرامش مرگبار هم دلخوشم...اگر بگذارد روزگار...اگر بگذارند...

....

 تعریف ((چشمهایش)) را شنیده بودم زیاد...و حالا چند شب  است که زندگی می کنم در این چشم های نا شناس:

 ((ساعت ها نشسته بودم و چشم ها را تماشا کرده بودم .گاهی به خود می گفتم که از این چشم ها باید در لحظه ی بعد اشک جاری شود. اشک تحسر ، اشک عجز و لابه. بار دیگر تصور می کردم که این چشم های زن عاشقی را جلوه گر می سازد ، زنی که جرات نمی کند عشق خود را به زبان بیاورد ، زنی که عظمت معشوق اورا له و لورده کرده و باز هم می کوبد و تماشاکننده باید از این نگاه ،  شور عشق را دریابد.

گاهی بر عکس می گفتم : نه ! صاحب چشم ها دارد مردی رابه دام می اندازد و طعمه ی خود را در لحظه ای بعد خواهد ربود و این زن با نیشخندی که از چشم هایش تراوش می کند از حال زار قربانی اش کیف حیوانی می برد.

من نفهمیده بودم که چشم ها از آن یک زن دلباخته ی عفیف است یا یک زن هوسباز هرجایی. ))

 _چشم هایش...بزرگ علوی_

 

 

 

نوشته شده در  ساعت 0:18  توسط آینه  | 


شنبه چهاردهم آذر 1388

چون کسی به تو گمان نیک برد...خوشبینی او را تصدیق کن.مولا علی

 

  گفتم : خسته ام از اینجا بابا... بیا بر گردیم

بابا گفت : دیره...اونجا دیگه جای ما نیست

 این جمله تا شب هی  توی سرم می چرخید...دیره...اونجا دیگه جای ما نیست...دیره اونجا دیگه جای ما نیست...برای چی دیره ؟ جای ما کجاست و اونجا مگه کجاست؟!

تلوزیونو روشن کردم و زدم شبکه یک ....هنوز یک ساعتی مونده بود تا شروع در چشم باد...  برنامه ی مستندی  پخش میکردن از زندگی یک مرد  بزرگ...

یک عکس آشنا که از بچگی هام عجیب توی ذهنم مونده بود ...چهره ی خاصی داره این مرد .از اون چهره ها که با بقیه خیلی فرق می کنن.مدل ریش ها و چشم ها و نگاهش...شاید یکم ترسناک  بود مخصوصا توی اون عکس های سیاه و سفید قدیمی که دستاشونو صاف میذاشتن روی زانو ها و با اخم به لنز دوربین خیره می شدن...مخصوصا اگه بچه باشی و اون عکس رو ببینی ...چیز هایی هم شنیدم و خوندم درباره اش توی زندگی نامه ی علامه طباطبایی و کتاب مهر تابان که چند سال پیش  مطالعه کردم و الان چیز زیادی  ازش تو ذهنم نیست

 اینکه علامه گفت: ما هرچه داریم از او داریم . واینکه گفت : من روش تفسیر کلمه به کلمه ی قرآن را از او یاد گرفتم ... و اینکه خیلی بزرگان دیگر خیلی چیز های دیگر را از او یاد گرفتند و ...

مردی که تو سن 28 سالگی  از تبریز...بهشت ایران با اون آب و هوا و دار و درخت ها و چشم و ابرو ها و پری هایش ، از یک خانواده ی با اصل و نسب و متمول  ایرانی کند و رفت اونجا و موندگار شد ....حالا این پسرش بود که حرف می زد...باور کردنش سخت بود که  این پیر مرد دشداشه پوش و مکلای عرب که حتی فارسی رو نا مفهوم و با لهجه ی غلیظ عراقی صحبت میکرد اصالتا ترک تبریز باشه! و پسر پسر که اصلا فارسی رو نمی دونست !!

تا اخرین روز عمرش به جز یک بار، سال 1330 هجری قمری که اون هم  برای زیارت امام رضا (علیه السلام)فقط برای چند روز به وطنش،  ایران آمد  حتی قدمی هم بین او و مولا علی  فاصله نیفتاد.

 حالا بیشتر ازصد سال می گذره از مهاجرت پدر...و پسر  هنوز اونجاست... ولی حق داره که هنوز اونجاست....کسی که رفته می دونه دل کندن  چقدر سخته.با تمام مشقت ها و ریاضت هاش  ارزششو داره که آدم عزیز ترین داشته هایش یعنی  سرزمین و زبان مادری شو به خاطر اونجا بودن از دست بده. این نجف و ایوان طلایش بود که سید علی آقای قاضی طباطبایی تبریزی رو در علم و عرفان به جایی رسوند که سید علی آقای قاضی طباطبایی تبریزی شد...

خبز الشعیر

ماء البیر

و زیاره الامیر

نان جو

آب چاه

و زیارت امیر

 

علامه قاضی:

هر چه بادا باد، در بحر جنون پا می زنم، امشب کشفی نصیبم شد شد، نشد نشد، امشب خوابی دیدم دیدم، ندیدم ندیدم، من کشف نمی خواهم تمام این مدت چهل سال آن هم برای زرق و برق و کشف و کرامتی چند، نه! من معرفت خودش را می خواهم، من خودش را می خواهم.

 

بابا راست میگه ...دیره...اونجا دیگه جای ما نیست.

ولی خسته ام از اینجا ...ای کاش میشد برگردیم !

 

................................

پاورقی:

این چند بیت شاید شعر نباشد ولی خاطرات من است از اسفند هشتاد و هفتی که شعر بود...

 

رها کنید مرا باز در نجف باشم

رها کنید مرا باز در نجف باشم

رها کنید مرا باز در نجف باشم

رها کنید مرا...

و روبروی تو بنشینم اعتراف کنم

خدای من بشوی و تو را طواف کنم

شکسته کعبه ی سنگی سر نمازم را

رها کن از هبل پوچی ام حجازم را

که دست عشق تو در کفر من یمن سازد

بدون غزوه ای از من دوباره من سازد

اسیر زخمی این جنگ تن به تن هستم

کسی که در خودش افتاد و مرد... من هستم

ببین که آمده ام تا رها شوم در تو

و ذره ذره  بمیرم فنا شوم در تو

بزن به نعره ات این من ز من فرار کند

نبرد باخته را بر تو واگذار کند

شب هریر غم و ذوالفقار لبخندت

بزن  ، که  کشته شوم در شیار لبخندت

بزن الست... که مست و ...که می  پرستم باز

بزن که داده کسی ساغری به دستم باز

بزن ...بگیر...برقصان...بساز...مشکل نیست

برای چشم تو این قلعه ها که قابل نیست

دلم نه قلعه ی خیبر که کنج ویرانه است

بزن خراب شود کار دل که آسان است

بزن که خسته ام از من...که خسته ام از خود

منی که شاعر چشم شما نخواهم  شد.

 

یا علی

عید مستی مبارک

سبز بمانید...

 

نوشته شده در  ساعت 20:1  توسط آینه  | 


چهارشنبه یازدهم آذر 1388

آن به که نظر باشد و گفتار نباشد/تا مدعی اندر پس دیوار نباشد

 

ـ امروز درست ۹۱۲۶ روز است که مادرم درد می کشد و پدرم انتظار ـ

این فقط یک جمله ی خبری بود

شاید روزی شعر شود

شاید هم...

 

 

 

 

نوشته شده در  ساعت 19:38  توسط آینه  | 


شنبه سی ام آبان 1388

history or his story

 

و  او...

خودش بود

شخصیت سیاه  شعر های سپید تاریخ .

بلبلی  برگ سیگاری خوش رنگ... خوش طعم... خوش بو ...خوش ناله های زار  در منقار داشت می خواند با  سعدی...سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی /چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی

همه بلبلان بمردند و نماند جز...

همه بلبلان بمردند.

و غراب یعنی زاغ

و زاغ یعنی کلاغ

و کلاغ یعنی او

و او...

خودش بود

شخصیت سیاه  شعر های سپید تاریخ .

..................................................................................................................

پا ورقی:

 و  او؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اه ! اینجا  هم که شده مث زندگی... همه چی روز به روز داره زشت تر از قبل می شه!

 

 

نوشته شده در  ساعت 13:14  توسط آینه  | 


سه شنبه دوازدهم آبان 1388

می بخشمت...تو هم منو ببخش

 

به نام خدای بخشنده ی مهربان

۱

حالا لبه ی پرتگاه دوزخ ایستاده ام

تا بهشت تو راهی نمانده

یک قدم لبهایت را ...

نزدیک تر بیاور

نزدیک تر

۲

می پرم از لب تو تا دوزخ

بعد فریاد می زنم : بدرووووووود

روح خود را فروختم شیطان

بهترین مشتری انسان بود

نوشته شده در  ساعت 0:53  توسط آینه  | 


جمعه بیست و چهارم مهر 1388

مردان شرق !

 

  نثر مثل راه رفتن براي رسيدن به مقصدي است؛ اما شعر مثل رقصيدن است كه مقصدی جز خود ندارد.

پل الوار

....

وقتی چیز هایی از این دست را فقط برای خودم و توی دفترم مینوشتم هیچوقت تصور نمی کردم که بشود روی آنها اسم شعر را گذاشت ...شعر سپید! و هنوز هم چنین چیزی را تصور نمی کنم. چون همیشه فکر می کردم لازم نیست کسی چندان هم از چند و چون شعر نو سر در بیاورد یا چندین  کتاب وچندین و چند مقاله از نظریه پردازان شعر نو را مطالعه کرده باشد تا بتواند بفهمد که  تفاوت شعر سپید با نثر چیست؟ و وجود یا عدم وجود اولین مولفه های شعر را در یک نوشته تشخیص دهد.و اینکه  نیما یعنی پدر شعر نو بیش از هر چیز به نو شدن میدان دید در شعر می اندیشد نه تنها ساختار شکنی...و داشتن یک نگاه ابژکتیو به سوژه ها و رسیدن به این نوع نگاه متفاوت از آنچه در گذشته بوده وشاعران کلاسیک داشتند ،برای یک شاعر نو اندیش چیزی فراتر از ابزار شاعری بوده و هدفی برای شاعری او محسوب می شود.و یا لازم نیست کسی اطلاعات چندانی از تکنیک های شعر نو داشته باشد... از جمله تفصیل و تاویل طرح، استغراق شاعرانه، ابژکتیویته،وصف و روایت و داشتن(( وصف روایی))،دکلماسیون و تجسم ،هارمونی،توتالیته و ترکیب لحن ها،موسیقی و فرم،عینیت گرایی ،سمبولیسم ، رسایی یا همان بلاغت در عین سادگی و غیره... چون همیشه فکر می کردم نوشته ای بدون داشتن ابزار قافیه و موسیقی وزن جدای از تمام این تکنیک ها باید حرفی فرا تر از این حرف ها داشته باشد تابشود مفهوم شعر را به آن اطلاق کرد و فارغ  از تمام این اطلاعات _که البته دانستنش برای کسی که میخواهد جدی شعر سپید بنویسد شاید  الزامی باشد_ شعر سپید ، جهان بینی و اندیشه ای بزرگ را میطلبد تا از یک نثرساده  به یک شعر مبدل شود.که درک این اندیشه و دریافت آن  تلنگر متفاوت و بزرگ ،  نیازی به این ندارد که حتما مخاطب ، شاعر باشد یا اطلاعات زیادی درباره ی شعر سپید داشته باشد.. اما متاسفانه  جدیدا توی بعضی از سایت های ادبی معروف و نشریه های ادبی شناخته شده نوشته هایی از نام هایی آشنا خوانده ام تحت عنوان شعر سپید ! که برای من با تمام ندانسته هایم شاید حتی به عنوان یک مخاطب عامی شعر  ، سخت نبود  تشخیص اینکه آن نوشته بیشتر به یک داستان مینیمال شباهت داشت یا از آن هم فجیع تر گاهی بعضی از این نوشته ها صرفا یک متن  ادبی رمانتیک است که یک دانش آموز مقطع دبیرستان یا حتی راهنمایی برای درس انشا می نویسد یا گوشه ی کتاب هایش!کاملا بر پایه ی ذهنیت و عاری از هرنوع نگاه متفاوت و اندیشه ای...

خوب بقیه قضاوت ها رو میذارم به عهده ی صاحب نظران در این میدان...ولی خوندن چنین شعر!! هایی حد اقل برای من و اعتماد به نفسی که هیچوقت نداشتم بی فایده نبود ...دارم به خودم امیدوار می شم شاید نوشته های من هم شعر سپید باشه یا حد اقل چیزی شبیه اون:

 

 چمدانت را که باز کردی

اشک های من بود که بیرون ریخت

و تو

چه بیرحمانه برایم از سادگی و قناعت دختران لندن می گفتی

و نفهمیدی

آنقدر ساده بودم که عاشقت باشم

و آنقدر قانع ...

که پایم را  اندازه ی چند جفت جوراب چینی

که نخواستم و نیاوردی

از چمدانت بیرون بکشم و تو نبینی

خوب حق داری !

حتما نگاهم حتی نامرئی تر از گذشته ها شده است

در این پیراهن آبی

که هیچوقت به چشم های تیره ی من نمی آمد و ((من)) به چشم های تو...

می دانم

خاک در گیر و دار دنباله های آبی دامنم

آنقدر هم دامن گیر نیست

که پروازت را به تاخیر بیندازد

تا دیرم نشده چمدانت را ببند

می دانم

چشم آبی ها مردان شرق را می پرستند!

 

 

 

نوشته شده در  ساعت 21:20  توسط آینه  | 


شنبه هجدهم مهر 1388

علی کوچیکه...علی بونه گیر....

 

نه ماه انتظارشو کشیده بود...اما دیروز که دیدمش بدو بدو اومد پیشم وبهم گفت : عمه زهرا ! می خوام برم بالای بلند ترین کاج روی زمین و خودمو پرت کنم پایین...

بهش گفتم : خوب كاري نداره از فردا دوتايي با هم راه می افتیم ميريم دنبال بلند ترین کاج روی زمین .خوبه علی؟

اونقدر ذوق کرد انگار که خدا یه خواهر کوچولو بهش داده باشه.

پ.ن:

این دیالوگ خیلی برام عجیب بود نه اینکه علی می خواست از بلند ترین کاج روی زمین خودشو پرت کنه پایین...اینکه من همیشه زهرا بودم و حالا عمه زهرا !

 

 

نوشته شده در  ساعت 16:14  توسط آینه  | 


پنجشنبه شانزدهم مهر 1388

جان گشاده سوی بالا بال ها/ تن زده اندر زمین چنگال ها

 

چند در دایره ی مردم عاقل باشم

تخته ی مشق صد اندیشه ی باطل باشم

فتح بابی نشد از کعبه و بتخانه مرا

بعد از این گوش به آواز در دل باشم

بعد از این...

 

نوشته شده در  ساعت 1:31  توسط آینه  | 


سه شنبه سی و یکم شهریور 1388

بوی خوش زن

 

آ ه...

آ ه س ت ه ت ر

می کشید

سیفون را

نکند

کسی

بویی ببرد

از درد هایش...

 

پ.ن:

وقتی چند خط بالا رو نوشتم نمی دونم چرا یاد فیلم "به همین سادگی" افتادم.مخصوصا وقتی اسم این پست رو گذاشتم: "بوی خوش زن" کسی که این دو تا فیلم رو دیده باشه می دونه که چقدر به هم ربطی ندارن.آلپاچینو با اون چشمهای غمگین...البته بازی هنگامه قاضیانی هم به نظر من کم نظیر بود

.......

معشوق خواب ها !

لبهایی عاشق به من ببخش

که همطعم فراموشی رنج ها باشد.

پل الوار

 

من هم میخوام یک بار توی  همه عمرم خیانت کنم ! با عرض معذرت از دوستی که کامنتش خصوصی بود: 

سلام
یه سوال؟
تو همون زهرا هاشمی خواهر فاطمه هستی؟
قم؟خیابون ...؟
متولد.../.../...؟
منتظر جوابتون هستم

 

سلام

یه جواب؟

من یک زهرا هاشمی هستم !

من هنوز همون بیابونی که به دنیا اومدم زندگی می کنم!

من  با یک خورشید از یک روز سرد بهمن شصتو...اومدم  سال 88، یهو دیدم وسط خیابونم...مرغداری روبروی خونه مونم شده بود مسجد!

من اکثر دخترایی که توی این شهر میشناسم اسم خواهرشون فاطمه است  اسم خودشونم  زهرا هاشمیه!

اتفاقا یکیشونو آخرین بار که رفتم علی بن جعفر دیدم!

داشتن میذاشتنش زیر خاک (این دیگه تعجب نداره که!)

حیف که هنوز سنگشو نذاشته بودن روش ...فوقش یکم حافظه ام کمتر می شد ولی عوضش مطمئن می شدم! اصلا می دونی؟ همیشه آرزو داشتم حافظه امو به کلی از دست بدم...فراموشی...خیلی خوبه...باور کن

نگران نباش ولی همه چی ممکنه...!

من ولی  منتظر همه چی  نیستم!

یک "زهرا هاشمی" که منتظرهمه چی نباشه نگران هیچی نیست!

پ.ن:

ولی از اونجایی که من خیلی آدم خاصی ام تنها " زهرا هاشمی"  این شهرم که خواهر فاطمه نیست.

 

نوشته شده در  ساعت 1:58  توسط آینه  | 


شنبه بیست و یکم شهریور 1388

ارباب حاجتیم و زبان سوال نیست/ در حضرت کریم تمنا چه حاجتست !

 

ندهد فرصت درخواست به محتاج ...کریم

 گوش این طایفه آواز گدا نشنیده است

نوشته شده در  ساعت 17:25  توسط آینه  | 


درباره ي من


همه حقیقت من سایه ایست بر دیوار

مگرد...هان ! که نیابی من مثالی را

با خودم هستم.

خودم هستم!

با خودم؟!

و خودم؟؟!

زهراسادات هاشمی

الهی کیف ادعوک و انا انا و کیف اقطع رجائی منک و انت انت...
خدایا چگونه تو را بخوانم منی که منم و چگونه نا امیدم کنی تویی که تویی...



 

پست الکترونيک

نوشته هاي سابق

آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386

موضوع مطالب
لينک دوستان

انجمن شعر آئینی کرج
نجمن شعر استان قم
انجمن سخن کاشان
یا علی از تو مدد
شاعران جوان قم
بهانه بودن(لیلا خانم)
وحیده خانم گرجی(یکتا)
سید حمید برقعی
حیات طیبه
غم موروثی(سما خانم)
وحید قاسمی
جوانان عاشورایی
آقای مهدی صادقی
شعر های الهه خانم
آقای عبد الجبار کاکایی(ترانه)
شعر شهدا(خانم پروانه نجاتی)
انجمن مجازی شعر
آقای امید فرهادپور
آقای محسن رضوی
باد ما را خواهد برد(صبا رهگذر)
آقای محمد برزگر
خانم نغمه مستشار نظامی
هیئت فاطمیون اراک
دلنوشته ها(رها)
چشمان ناچار(آقای یارجانلی)
خانم فاطمه دریایی
آقای کاظم بهمنی
آقای اعتصامی فرد
خانم سیده زهرا بصارتی
خانم فاطمه اختصاری
آقای عبد الحسین انصاری
خانم اعظم سعادتمند
مریم باغ سیب
روزنوشت های شاعری با شلوار چروک
مریم ها و یاکریم ها میدانند( آقای میثم فروتن)
شاعر کوچولو ( زهره خانوم )
آقای سیامک بهرامپرور
سید محمد جواد شرافت
آقای کاظم رستمی
خانم سمانه روشنی
آقای محمد شعبانی
خانم زهرا بزرگ زاده
لوح
سید مصطفی میر عبدالله
آقای مهدی زارعی
خانم نجمه بسطام خانی
خانم زهرا بشری موحد
خانم انسیه سادات هاشمی
خانم مهرانه جندقی
استاد میر شکاک
آوای آزاد
خانم مستان
خانم فاطمه نوری
خانم صدیقه حسینی
آقای حامد عسکری
آقای علیرضا بدیع
آقای سید رضا شرافت
آقای حمیدرضا حامدی
خانم زهرا انارکی
خانم زهراسادات ضرابی
آقای محمد سعید میرزایی
آقای محسن سلطانی
خانم ن . هاشمی
رقصان با گله های پروانه
آقای علی اصغر شیری
خانم لیلا کرد بچه
گروس عبدالملکیان
شیعه نیوز
کولاژ
محمد غفاری
مسیح
امیر حسین آکار
نا همواری ها
محمد رفیعی
سنجاب جونم
دختر کولی
فراسو
سیمرغ سابق (سمانه اشراقی)
نوادگان قابیل
خانم مریم محمدیان
غزل
محمد جواد آسمان
انسانم آرزوست...(انجمن اسلامی دانشگاه قم)
همین فردا بود
رسول یونان
شمس لنگرودی
رضا نیکو کار
عباس صفاری
من مادر من همسر من دختر
علیرضا بهرامی
پاییز بارانی من

قالب از

www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنين