گفتم : خسته ام از اینجا بابا... بیا بر گردیم
بابا گفت : دیره...اونجا دیگه جای ما نیست
این جمله تا شب هی توی سرم می چرخید...دیره...اونجا دیگه جای ما نیست...دیره اونجا دیگه جای ما نیست...برای چی دیره ؟ جای ما کجاست و اونجا مگه کجاست؟!
تلوزیونو روشن کردم و زدم شبکه یک ....هنوز یک ساعتی مونده بود تا شروع در چشم باد... برنامه ی مستندی پخش میکردن از زندگی یک مرد بزرگ...
یک عکس آشنا که از بچگی هام عجیب توی ذهنم مونده بود ...چهره ی خاصی داره این مرد .از اون چهره ها که با بقیه خیلی فرق می کنن.مدل ریش ها و چشم ها و نگاهش...شاید یکم ترسناک بود مخصوصا توی اون عکس های سیاه و سفید قدیمی که دستاشونو صاف میذاشتن روی زانو ها و با اخم به لنز دوربین خیره می شدن...مخصوصا اگه بچه باشی و اون عکس رو ببینی ...چیز هایی هم شنیدم و خوندم درباره اش توی زندگی نامه ی علامه طباطبایی و کتاب مهر تابان که چند سال پیش مطالعه کردم و الان چیز زیادی ازش تو ذهنم نیست
اینکه علامه گفت: ما هرچه داریم از او داریم . واینکه گفت : من روش تفسیر کلمه به کلمه ی قرآن را از او یاد گرفتم ... و اینکه خیلی بزرگان دیگر خیلی چیز های دیگر را از او یاد گرفتند و ...
مردی که تو سن 28 سالگی از تبریز...بهشت ایران با اون آب و هوا و دار و درخت ها و چشم و ابرو ها و پری هایش ، از یک خانواده ی با اصل و نسب و متمول ایرانی کند و رفت اونجا و موندگار شد ....حالا این پسرش بود که حرف می زد...باور کردنش سخت بود که این پیر مرد دشداشه پوش و مکلای عرب که حتی فارسی رو نا مفهوم و با لهجه ی غلیظ عراقی صحبت میکرد اصالتا ترک تبریز باشه! و پسر پسر که اصلا فارسی رو نمی دونست !!
تا اخرین روز عمرش به جز یک بار، سال 1330 هجری قمری که اون هم برای زیارت امام رضا (علیه السلام)فقط برای چند روز به وطنش، ایران آمد حتی قدمی هم بین او و مولا علی فاصله نیفتاد.
حالا بیشتر ازصد سال می گذره از مهاجرت پدر...و پسر هنوز اونجاست... ولی حق داره که هنوز اونجاست....کسی که رفته می دونه دل کندن چقدر سخته.با تمام مشقت ها و ریاضت هاش ارزششو داره که آدم عزیز ترین داشته هایش یعنی سرزمین و زبان مادری شو به خاطر اونجا بودن از دست بده. این نجف و ایوان طلایش بود که سید علی آقای قاضی طباطبایی تبریزی رو در علم و عرفان به جایی رسوند که سید علی آقای قاضی طباطبایی تبریزی شد...
خبز الشعیر
ماء البیر
و زیاره الامیر
نان جو
آب چاه
و زیارت امیر
علامه قاضی:
هر چه بادا باد، در بحر جنون پا می زنم، امشب کشفی نصیبم شد شد، نشد نشد، امشب خوابی دیدم دیدم، ندیدم ندیدم، من کشف نمی خواهم تمام این مدت چهل سال آن هم برای زرق و برق و کشف و کرامتی چند، نه! من معرفت خودش را می خواهم، من خودش را می خواهم.
بابا راست میگه ...دیره...اونجا دیگه جای ما نیست.
ولی خسته ام از اینجا ...ای کاش میشد برگردیم !
................................
پاورقی:
این چند بیت شاید شعر نباشد ولی خاطرات من است از اسفند هشتاد و هفتی که شعر بود...
رها کنید مرا باز در نجف باشم
رها کنید مرا باز در نجف باشم
رها کنید مرا باز در نجف باشم
رها کنید مرا...
و روبروی تو بنشینم اعتراف کنم
خدای من بشوی و تو را طواف کنم
شکسته کعبه ی سنگی سر نمازم را
رها کن از هبل پوچی ام حجازم را
که دست عشق تو در کفر من یمن سازد
بدون غزوه ای از من دوباره من سازد
اسیر زخمی این جنگ تن به تن هستم
کسی که در خودش افتاد و مرد... من هستم
ببین که آمده ام تا رها شوم در تو
و ذره ذره بمیرم فنا شوم در تو
بزن به نعره ات این من ز من فرار کند
نبرد باخته را بر تو واگذار کند
شب هریر غم و ذوالفقار لبخندت
بزن ، که کشته شوم در شیار لبخندت
بزن الست... که مست و ...که می پرستم باز
بزن که داده کسی ساغری به دستم باز
بزن ...بگیر...برقصان...بساز...مشکل نیست
برای چشم تو این قلعه ها که قابل نیست
دلم نه قلعه ی خیبر که کنج ویرانه است
بزن خراب شود کار دل که آسان است
بزن که خسته ام از من...که خسته ام از خود
منی که شاعر چشم شما نخواهم شد.
یا علی
عید مستی مبارک
سبز بمانید...